شمال تا جنوب
سلام بر گل پسريهاي ناز خودم اين روزها خيلي تنبل شدم يعني تنبلي از من نيست كار خونه فرصت نميده كه من بيام و هر از گاهي از شما وروجكهاي خوشمزه چيزي بنويسم هر وقتم كه ميخوام بنويسم ايقد از پشت ميز بلند ميشم كه مطلب از دستم ميره و يادم نمياد چي قرار بوده توي اين وبلاگ مجازي براي شما عزيزانم ثبت كنم .اول از همه طبق معمول از اميرحسين نازنينم بگم كه خيلي پسر خوبي شده و من خيلي ازت راضيم فقط خيلي ازم سوالات عجيبي ميپرسي كه منم تا اونجايي كه ميشه سعي ميكنم خيلي ساده بهت توضيح بدم .اين روزها همچنان تو خونه ايي و لذت تعطيلات تابستون رو ميبري .
ارمياي عزيز تو هم واكسن شش ماهگيت رو با تاخير يك هفته ايي زدي .قبل از واكسنت من هر روز تو و داداش اميرحسين رو پارك ميبردم آخرين روزي كه پارك رفتيم دقيقا فرداش قرار بود واكسن بزني روز دوازدهم مرداد ،شبش من خواب بودم يهو از خواب پريدم اومدم چكتون كنم دست بهت زدم ديدم داغ داغي و قلبت تند تند ميزنه خيلي تعجب كردم گفتم آخه چي شد چرا بچه شش ماهه بايد اينجوري تب كنه .همون شب شيافت كردم تا صبح تبت اومد پايين بردمت يه دكتر ديوانه ايي تو اون وضعيتي كه من تعريف كردم تشخيصش اين بود براي دندونته و من مصمم بودم تشخيصش اشتباهه و ناراحت هم شد و دري وري ميگفت كه اون پزشكه مثلا و به من گفت واكسن بزن وقتي هم بردمت مشورت كنم با مركز بهداشت گفتن توي اين تب نميشه خلاصه بردمت يه پزشك متخصص ديگه و گفت، اين تب ويروسيه و اسم ويروسش هم روزئولا بود كه ارميا زود گرفته بود و توي پارك كسي مبتلا بوده ارميا كوچولوي ما هم درگيرش شده و بعداز تب شديد تمام ناحيه شكم و كمر پر شد از جوشهاي ريز و خلاصه هفته ايي بود.بعد از بهبودي واكسن زديم و اين بدترين واكسن بود چون خيلي اذيت شدي و هم منو اذيت كردي تا صب خواب نداشتي و فقط گريه و گريه .بعد از اينكه جاي واكسن بهتر شد بابايي تصميم گرفت ما رو ببره يه دوري بده و تصميم گرفتيم بريم شمال پسر عموم كه سربازه هم باهامون بود و توي سفر كلي خوشگذشت و بعد از سفر شمال مستقيما راهي سفر جنوب شديم و يه گشت اساسي با كلي خستگي توي راه و تفاوت هوا در شمال و جنوب ايران،چاشني اين سفر بود

اينم ارميا در تخت روان و در مسير شمال

اينجا هم شماله و اميرحسين با اين وضعيت لباس توي جنگل و با اون بارون و هواي سرد و مه آلود كه خود عكس گوياي همه چيزه من كه از ماشين بيرون نيومدم وگرنه ارميا تو هم سرما ميخوردي، اميرحسين و بابا سيامك كه حسابي سرما خوردن و دوتا آمپول جانانه زدن

اينم يه عكس ارميا قبل از شروع بارون

اينم يه عكس از اميرحسين و محمدرضا(پسرعموم )كه توي اين هواي يخ هندونه هم ميخورن و تعارف منم ميكنن .اين عكس رو از توي ماشين ازتون گرفتم

اينم از كندو عسل اميرحسين كه خودتم با كندو يادگاري عكس گرفتي تو جنگل كه بوديم هوا خيلي باروني شدو بساطمون رو جمع كرديم توي راه برگشت بوديم كه صندوقهاي كندو هاي پرورشي رو ديدي و بابايي تصميم گرفت يكيش رو برات بخره و با كلي چك و چونه يارو يه دونه كندو فروخت و همش ميگفت اين كندو ها فروشي نيست و بايد برين از مغازه بخرين

اينم يه جاي ديگه اومديم ناهار بخوريم و تو همين مكان برامون كلي اتفاق افتاد كه همشون شد خاطره اسم اينجا رودبارك بود و من و بابايي زياد اينجا اومديم،ارميا هم كه لباس گرم براش نيورده بودم دورش حوله كردم و پتو .هرچي لباس برداشته بودم آستين كوتاه بود
مامان حواس پرت

اينم يه عكس سه نفري كه هيچ كدوم از عكسها بابايي صورتش پيدا نبود،ارميا كه لباس گرم نداشت اميرحسين كه لباس گرم براش آورده بودم تنش نميكرد و عاقبت سرما خورد

در پايان اين عكس رو گذاشتم يدونه از اون اتفاقها كه برامون افتاد اين بود كه زمين خيلي گلي بود و ليز راه كه ميرفتيم ممكن بود بخوريم زمين خلاصه ماشين گيرافتاد و همش ليز ميخورد به يه زحمت خلاص شديم از اينجا،توي مسير برگشت خيلي بوي لاستيك ميومد ما فك ميكرديم بوي لنت ماشينهاي بقيه اس وقتي خواستيم بنزين بزنيم بابايي چرخها رو نگاه كرد ديد يه عالمه گل چسبيده به ماشين وقتي گلها رو ميكند خيلي بود من فك ميكردم همه رو در آورده خيلي زياد بود خيلي،خلاصه وقتي رسيديم بوشهر ماشين رو برده بود كارواش نگو يه عالمه ديگه گل چسبيده يارو كه ماشين رو ميشسته به بابايي گفته بود بخدا تو زمستون هم ايقد نديده بودم به يه ماشين گل چسبيده باشه نتيجه اش اين شد كه لاستيكهاي عقب بايد عوض شن كلا عاجشون از بيد رفته بود بر اثر سايش با گلهايي كه بهش چسبيده بود.بابايي ميگفت شانس آورديم اتفاقي نيوفتاده بود چون عقب اصلا ترمز گرفته نميشده و خودش احساس ميكرده فرمون تو دستش بازي ميكنه اما دليلش رو نميدونسته. اينم از سفر شمال تا جنوب ما و بعدم برگشتمون به تهران كه عكسهاي شيراز بماند براي پست آينده البته فقط عكسها از رستوران صوفي هست .رستوران صوفي شيراز،جز خاطره انگيزهاست براي من كه مربوط ميشه به اوايل ازدواج من و بابايي ،ما اونجا زياد رفتيم و اين اولين بار بود چهار نفره رفتيم


شمال تا جنوب
